تبليغاتX
پرنسس

خداوندا – خداوندا تو در قران جاویدت هزاران وعده دادی ....

تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند  ,

ولی من دیده ام که نامردان با خون رگ مردان عالم , کاخ می سازند .

اگر مردانگی این باشد , به نامردی نامردان قسم , که هرگز دستم به قرآنت نیاویزم .

 

 

نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 14:29 توسط نوید |
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد .
وسعت حيرانيم را حس نکرد .
در ميان خنده هاي تلخ من ديده ي بارانيم را حس نکرد .
در هجوم لحظه هاي بي کسي غربت پنهانیم را حس نکرد . 
آن که با آغاز من مأنوس بود لحظه ي پايانيم را حس نکرد . 

 

نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 8:30 توسط نوید |

وقتی که تو نیستی.......وقتی که عشق در زندگی نیست........وقتی که امید از میان رفته

اما اکنون چه بگویم! چه بگویم که عشق چون جنون بر جانم افتاده

ای عشق . ای عشق . ای لطافت آسمانی . ای شمع فروزان ای لاله سرخ رنگ

دوستت دارم

 اکنون گل سرخ رنگ عشق در دستان من است   

این را به تو می دهم

قطره ای اشک از چشمانم جاریست

این را نیز به تو می دهم

اما: باز هم مرا نپذیرفتی

ولی این را بدان ای گل اقاقیا ,ای شبنم صبحگاهی

تا قیامت دوستت دارم و هرگز فراموشت نخواهم کرد

 

نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 19:50 توسط پرند |
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. 
ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک
ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرديک..... دو.....سه 
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی شد 
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت 
طمع داخل يک سيب سرخ قرار گرفت
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق 
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود
تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است
ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام .....
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود . 
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود
ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت 
:عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد 
صدای ناله ای بلند شد 
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون
 می ريخت . 
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود 
ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت : 
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ،
 فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش ...  
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم  
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند 
نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 0:7 توسط نوید |
دستانم بوی گل می داد.
به جرم چیدن گل مرا گرفتند.
اما هیچکس فکر نکرد.
که شاید گلی کاشته باشم.

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 3:37 توسط نوید |

ندانم

مست , منم یا تو

هست , منم یا تو

خود پرست , منم یا تو

هسته هست , منم یا تو

نیسته هست ,  منم یا تو

هسته نیست , منم یا تو

می به دست , منم یا تو

می پرست , منم یا تو

دست به دست , منم یا تو

...........................

من مست , منی مست

دست مست , قلم مست

بنان مست , بیان مست

چشم مست , زبان مست , دهان مست

............................

من مست , ساقی مست

پیاله مست , صراحی مست

اشارت مست , عبارت مست

مست مست , مستی مست

دل مست , جان مست

هر چه در جهان , مست !

..........................

ای لیل من  و ای نهار من روشن از تو شب زلف تو

ای شب , مجلس من گلشن از روی پر لطف تو

ای جانم , مجنون کوی تو

ای دلم , مست و مدهوش از موی مشکبوی تو

ای گلشن دلم بیاد تو روشن ..................

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 23:8 توسط نوید |

اگر هر کسی روزانه دقایقی را در اندیشه باشد که چگونه زندگی خود را اصلاح کند یقینا زندگیه روز بعدش بهتر و مفید تر از روز قبلش خواهد بود .

مردن در برابر زندگیه , غیر مفید و بیهوده زیباترین چیز است .

زندگی عبارتست از کاوش و جستجوی  همیشگی .

انسان برای زنده ماندن و نمردن , حاضر است برای مدتی طولانی سخت ترین کارها را انجام دهد .

زندگی  همواره بر وقف مراد نیست و تنها با صبر و تحمل است که می توان بر ناملایمات آن غلبه کرد.

اعتماد به جهان آخرت و زندگی جاودان ترس از مرگ را از بین می برد .

همواره کسانی از زندگی شکایت کرده اند که آرزوها و خواسته های غیر ممکن و دست نیافتنی در سر پرورانده اند.

در زندگی مهربانی , ثروت است و خود خواهی  و تکبر , فقر و بینوایی .

برای زندگی فکر و اندیشه کنید ولی غصه و غبطه مخور ید .

خوشبختی آینده در گرو استفاده مفید از حال است .

زندگی همچون خوابی است که عشق رویای شیرین آن می باشد .

کوتاه زندگی کن اما زیبا و با معنا .

تلاش کن که زندگیت همیشه همراه با میانه روی و نگه داشتن حد تعادل در همه زمینه باشد .

ما به تنهایی وارد جهان می شویم و به تنهایی  آن را ترک می کنیم .

حتی در بهشت برین هم تنهایی حسنی ندارد .

صلح و آرامش نتیجه پیروزی در جنگ است .

زندگی را آسان بگیر تا آسایش خاطر بگیری .

تنوع در زندگی میل به تداوم آن است .

عشق به کار , زن  و آرزو , بهترین روش برای تحمل سختی هاست .

همیشه بزرگترین انسانها تنها ترین آنهاست  چرا که همین تنهایی قدرت خلق و ایجاد آثار جاویدان را در آنها بو جود می آورد . 

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 20:9 توسط نوید |

همچون برگهایی که از درخت جدا می شوند احساس می کنم که

 عشق تو نسبت به من می میرد

آه خدای من .....

وقتی لبخندت را به یاد می آورم –دیوانه وار می گریم

صدای خنده هایت را می شنوم بار ها و بار ها

پرنسس شب دوباره قلبم را تسخیر کن

به سوی من بیا – عشق تو من را به هر سو می برد

تو درست مثل یک فرشته ای , خانه ام در آسمان توست و تو ستاره ی منی

عشق تو همانند تازیانه ای بر ساحل قلبم است , با من بمان ....

 

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 14:1 توسط نوید |

 

 

ای دوست من , من آن نیستم که می نمایم نمود پیراهنی است که به تن دارم -  پیرهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو , و تو را از فراموشی من در امان می دارد.

آن " من " ی که در من است , ای دوست , در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند , ناشناس  و نیافتنی .

من نمی خواهم هر چه میگویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری – زیرا سخنان من چیزی جز صدای

اندیشه های تو . کار های من چیزی جز عمل آرزو های تو نیستند .

هنگامی که تو می گویی باد به مشرق می ورزد من میگویم آری به مشرق می ورزد , زیرا نمی خواهم

تو بدانی اندیشه ی من در بند باد نیست بلکه در بند دریاست .

تو نمی توانی اندیشه های مرا دریابی و من نمی خواهم که تو دریابی می خواهم در دریا تنها باشم.

دوست من وقتی که نزد تو روز است نزد من شب است ; با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر

فراز تپه ها سخن می گویم , و از سایه ی بنفشی که دزدانه از دره می گذرد  : زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان بر ستارگان نمی بینی – و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی , می خواهم با شب تنها باشم .

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا خوانده می شوی من به دوزخ خود فرو می روم – حتی در آن هنگام تو از

آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی " همراه من , رفیق من " و من در پاسخ تو را آواز می دهم

" رفیق من , همراه من " – زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی . شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را  می آزارد . و من دوزخم را بیش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی .

می خواهم در دوزخ تنها باشم .

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر ورزی , و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است . ولی در دل خودم به مهر تو می خندم . گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی ,

می خواهم تنها بخندم.

دوست من , تو خوب و هشیار و دانا هستی ;  یا نه تو عین کمالی – و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم . گر چه من دیوانه ام , می خواهم تنها دیوانه باشم .  

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 10:3 توسط نوید |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

germinal

نوید

germinal

http://germinal.blogfa.com

پرنسس

پرنسس

پرنسس

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد .

از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام.

من بی رمق ترین نفس این حوالیم .

از بودن مکرر بر دار خسته ام .

من با عبور ثانیه ها خورد می شوم .

از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام .
نخواستی که مال هم باشیم

پرنسس

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog