تبليغاتX
پرنسس

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ,طلب عشق زهر بي سر و پايي نكنيم!

يادته يه روز بهم گفتي عشق رو هيچ وقت و پيش هيچ كس و ناكسي وتا ابد گدايي نكن! عشق را بين انسان هاي حقير و پست كوچك نكن و ارزشش را تا ابد حفظ كن؟

 ولي اين فقط يك طرف بود براي يك ادعاي عاشقانه!!!!

ولي هيچ فكر نمي كردم كه اينقدر ظالم و پست باشي كه در جاي ديگر كاسه ي گدايي عشق به دست گرفته باشي ,تا كسي از روي ترهم بهت نگاه كنه و در نهايت لبخندي بزنه!

مگه عشق من به تو پاك نبود؟ مگه عشق من و تو زميني نبود؟ مگه عشق من و تو زيبا نبود؟ چرا؟ چرا اينقدر پست؟

يه روز بهت گفتم : دوستم داري؟ گفتي: خيلي!

گفتم: خيلي يعني چقدر؟ گفتي : دو تا !

دلم ريخت! گفتم : يعني تموم عشق تو به من همينه؟ لبخندي زدي و گفتي : يكي به اندازه ي اين دنيا  ,يكي ديگه هم به اندازه ي اون دنيا !

ياد اين حرف هاي الكي دلم رو مي سوزونه!

بگو...... جواب سؤال هايي كه خودت برايم به وجود آوردي و ملكه ي ذهنم شده و توان فكر كردن را از من گرفته بگو..... بگو و منو رها كن و برو !

بگو......مگه من سراب بودم كه بين راه زندگيت قرار گرفته ام و تو مثل عابر پياده اي خسته ,نگاهش كردي و رفتي؟

يادته يه روز بهم گفتي : ازم چي مي خواي؟ گفتم : عشق پاك زميني!

تو گفتي : اين كه چيزي نيست........... ولي من فقط همينو ازت خواستم و تو حتي , اينكه به قول خودت چيزي نبود هم نتونستي انجام بدي!

آه...... از اين زندگي زميني ! آه...... از عشقاي حقير زميني.....! (جونم به سررسيد)

اي عاشقان ! هيچ وقت با يك دل عاشق هزار نفر نشويد , بلكه با هزار دل عاشق يك نفر شويد!

اين است رسم خوش عاشقي! با عشق بودن و با عشق جان دادن!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 13:19 توسط سعیده |

به نام خدای انسانهایی که به جای کبوتر در دلهاشان کرکس وجود دارد.

بعضی ها به اصل و نسب خانوادگی شان می بالند ,بعضی به هنر و مهارتشان , بعضی به ثروتشان ,بعضی به نیروی بدنی شان ,بعضی به سر و وضع و لباس هایشان هر چند به سبک های زشت تازه مد شده! بعضی به کتی ها و سگ های شکاریشان و بعضی به اسب هایشان!

هر طبع و مزاجی سرگرمی وابسته ی به خود دارد که از آن بیشتر از بقیه ی کارها لذت می برد, اما این سرگرمی های خاص در حد و میزان من نیست. از همه ی اینها من یکی را جامع ترین و کلی ترین و بهترین می دانم.

آن عشق توست که برای من از برتری خانوادگی بهتر ,از ثروت گرانبها تر واز لباس گران قیمت ,درخشان تر و از اسب ها و کتی ها لذت بخش تر است و با داشتن تو بیش از آنچه همه ی مردم به آن می بالند ,به خود می بالم.

بیچارگی و بدبختی من فقط در این است که این امکان وجود دارد که تو بروی و همه ی این خوشبختی ها را از من بگیری و با خود ببری و مرا به بیچاره ترین بدبخت ها دچار کنی.........

نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 21:53 توسط سعیده |

 

هیچ وقت فکر کردید که چرا نفس می کشید , چرا راه می روید ,

چرا می خواهید دوست داشته باشید

یا چرا می خواهید دوستتان داشته باشند  اصلا چرا زنده هستید ؟

شاید ما انسان ها آزمند تر از آن هستیم که فکر می کنیم ....

ولی خودمان را موجود برتر می دانیم .

نمی دانم ... !

خداوند در ستمگری بی پایانش موجودات را به دو دسته تقسیم می کند :

خوشبخت و بدبخت , که از

اولی ها پشتیبانی می کند و بر شکنجه و آزار دسته ی دوم به دست خودشان می افزاید .

می خواهم از همه چیز و همه کار کناره بگیرم . می خواهم نا امید بشوم و بمیرم .

نمی دانم انسانها منتر چه هستند , من سخت خشن و بیزارم از این

دنیای پوچ و زندگی بی ارزش .

من همیشه زندگی را به مسخره گرفتم , دنیا , مردم ,

همه اش را به چشم یک بازیچه , یک ننگ  و

یک چیز پوچ و بی معنی نگاه کرده ام .

من زنده ام بدون میل , بدون اراده , یک نیروی فوق العاده مرا نگه داشته است , که خودم هم

نمی دانم چیست . هر چه فکر می کنم ادامه دادن به این زندگی بیهوده است .

می دانید در زندگی چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند , نمی شود آنها را بیان کرد

آدم را مسخره می کنند , زبان آدمیزاد هم مثل خودش ناقص و ناتوان است .

از هستی خودم در شگفتم .... ! چقدر تلخ و سنگین است هنگامی که آدمی ,

خودش را حس می کند .

دیگر نه آرزویی دارم  و نه  کینه ایی , آنچه در من , انسانی بود , مرد .

دیگر نمی توانم با زندگی گلاویز شوم . حالا دیگر نه زندگی می کنم و نه آزادم .

بلکه  اسیرم  , اسیرم  , اسیرم  ........... !

نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت 15:11 توسط نوید |

چشمانم را بستم ,آه بلندی کشیدم.

-ای خدای من ,کمکم کن! به من بگو که من می توانم!

آسمان پر از ستاره است ,یکی را برایم برگزین !

می دانم که تو بهترینی ,به من ثابت کن که تو می توانی !

-صبح نزدیک است.... آه...(کمکم کن)

صدایت می کنم....اما....

-صبح شد. چشمانم را باز کردم.... پری زیبای تنهایی در کنار من نشسته بود

فریاد کشیدم! وای...! تو کیستی؟ نزدیک من نشو!

-خدای من! این چیست؟ این کیست؟

نگاهش کردم......نگاهم می کرد....

لبخندی چهره اش را گل گون کرده بود!

خندیدیم و گفتم: وای خدای من! ستاره ی بخت من این است؟

درود بر تو......!

نوشته شده در جمعه 12 خرداد1385ساعت 12:30 توسط پرند |

 

باز از کنار باغچه که می گذرم ,

بوی خوش زیبای کوچکم مشامم را نوازش می دهد.

بوی خوش عاشقی,بوی صداقت,بوی مهربانی و صفا  وبوی هر چه که بویی از وفا و یکرنگی دارد.

این زیبای کوچک من ,با اراده ای به سختی صخره و کوه است .

ای عاشقا چه کسی باور دارد که ساقه ی لطیفش که با خشم نسیمی می شکند,

در مقابل تند باد حوادث طاقت فرسا و سرمای زمستان

و جور خزان زندگی را با امید به بهاری نو و جوانه ای تازه سپری می کند؟

و اما ............. این حکایت پایداری و پیروزی است!

هنگامی که در اوج بی کسی جوانه می زند و با تکیه بر نهالی جوان شکوفا می گردد

و عطر خوشش را سخاوتمندانه به عاشقان پیشکش می کند.

شبهای تنهایی شبهای سرد و تیره ای است

 که به مدد فانوس جوانمردی و مهتاب عشق رنگ و بویی تازه می یابد

و با سحرگاهی روشن و آفتابی پیوند می خورد ,

قصه ی بی تابی و سخاوتمندی است که از تبار مجنون که پای در ودای عشق می گذارد به شرط جنون!

می ستیزد تا ثابت کند در این گذرگاه پر شتاب عمر آن کس به سرمنزل مقصود خواهد رسید

که سمبل پاکی و صداقت باشد و این هم تاروپود و نقشی می شود.

بر صفحه ی هستی که با نام عشق آغاز می شود و با تمامیت عشق پایان می یا بد.

و تو ای کسی که کباده ی عشق می کنی !عشقت را در این صفحه به همه ثابت کن .

بگو که می توانی و هیچ چیزی ,

حتی کاینات جلویت را نمی توانند بگیرند!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 22:28 توسط سعیده |

 

 

چند دکان نانوایی , قصابی , عطاری , دو قهوه خانه , و یک سلمانی که همه ی آنها

برای سد جوع و رفع احتیاجات خیلی ابتدایی زندگی بود ,

تشکیل میدان ورامین را می داد . میدان و آدمهایش زیر خورشید قهار , نیم سوخته و نیم بریان شده , آرزوی اولین نسیم غروب و سایه شب را می کردند .  آدمها , درختها , جانوران ,

از کار و جنبش افتاده بودند ............

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 15:15 توسط |

 

 

آزاد را به سیاه چال افکنده اند با دست بند خرافات ,

مبادا خطوط نیزه وار قامتش طلسم خواب خلایق را هزار بار پیش از این شکسته باشد .

آن گونه که سنگ ریزه ها واقعیت آبی آب را به سخره میگیرند .

گوئیم دست نوشته های قبیله ی ما را حریق ندانستن بلعیده باشد ,

 با سرود پیش مرگان پای گاهواره چه خواهند کرد .....

هر چنگیزی را پائیزی ست .............

از تصویر ما نیز می هراسند............

بادبان ها را به عشق بازوان بسپار میلاد وطن آنجاست  .  

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 21:45 توسط نوید |

 

در این جا چهار زندان است در هر زندان چندین مرد در زنجیر .......

از این زنجیریان یک تن زنش را در شب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است .

از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان نان فرزندان خود را , بر سر برزن به خون نان فروش سخته , دندان گردی آغشته است .

از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز , بر راه ربا خواری نشسته اند .

کسانی در سکوت کوچه از دیواری کوتاه به روی بام جسته اند .

کسانی نیمه شب , در گور های تازه دندان های طلای مردگان را می شکستند .

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشتم ,

من اما راه بر مرد ربا خواری نبستم ,

من اما نیمه های شب  ز بامی بر سر بامی نجستم .

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت از مرگ از جگر

بر می کشد فریاد .......

من اما در دل کوهسار رویاهای خویش جز انعکاس سرده , صبوره , این  علفهای بیابانی

که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند . با چیزی ندارم جوش ........

مرا گر خود نبود این رنج شاید بامدادی همچون یادی بود و لغزان می گذشتم ,

از تراز خاک پست ...........

 جرم این است , جرم این است .   

نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 7:0 توسط نوید |

 

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم , نمی خواستم نام نادر را بدانم , نام شاهان را

محمد خواجه و تیمور لنگ , نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت چشندگان را

می خواستم نام تو را بدانم و تنها نامی که می خواستم ,

ندانستم ..........

 

 

 

                                                                             

نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 4:21 توسط نوید |

خبر داری ای شیخ دانا که من خدا ناشناسم , خدا ناشناس


نه پنهان , نه سر بسته گویم سخن


نه از چوب تکفیر دارم هراس


زدم چون قدم از عدم در وجود


خدایت برم اعتباری نداشت .


خدای تو ننگین و آلوده بود .


پرستیدنش افتخاری نداشت ,


خدائی که جز در زبان عرب به دیگر زبانی نفهمد کلام


خدائیکه در کام دریای نیل برد لشکر بیکران فرو .....


خدائیکه با شهپر جبرئیل کند شهری آباد را زیر و رو ,


خدائیکه بهر خشنودی یک مگس , ز دوزخ رهاند تنی پر گناه


خدائیکه بهر دو رکعت نماز , گه آید به رحم و گه آید به خشم .


خبر داری ای شیخ دانا که من خدا ناشناسم ,


اگر این خداست ......

نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 11:38 توسط نوید |

 

معلم پای تخته داد می زد . صورتش از خشم گل گون بود .

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان ...

ولی آخر کلاسی ها .... لواشک بین خود تقسیم می کردند

و آن یکی در گوشه ی دیگر جوانان را ورق می زد .

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک , غمگین بود

تساوی را چنین نوشت : یک با یک برابر است .

از میان شاگردان یکی برخاست  همیشه باید یک نفر به پا خیزد .

به آرامی سخن سر داد .... تساوی اشتباه فاحش و محض است ,

نگاه بچه ها ناگاه به یک سو خیره شد . و معلم مات بر جا ماند .

و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود .

آیا باز هم یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت  .......

معلم فریاد زد آری برابر بود

و او با پوز خند ی گفت : اگر یک فرد انسان واحد یک بود !

آنکه زر و زور به دامن داشت بالا بود ,

و آنکه قلبی پاک و دستی تهی  از زر داشت پائین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ,

این تساوی زیر و رو می شد.

حالا می پرسم : اگر یک با یک برابر بود

نانه مال مفت خوران از کجا آماده می شد

یا چه کسی دیوار چین ها را بنا می کرد

اگر یک با یک برابر بود   .

پس که پشتش به زیر بار فقر خم می شد ,

یا که زیر ضربت شلاق له می شد  .........

معلم ناله آسا گفت : در جزوه ی خود بنویسید که .....

یک با یک برابر نیست .

نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 0:1 توسط نوید |

 

 

خدای خوب و خدای بد بر بالای کوه با هم روبرو شدند .

خدای خوب گفت  :" روزت بخیر , برادر " 

خدای بد پاسخی نداد .

خدای خوب گفت : " امروز سر دماغ نیستی "

خدای بد گفت  : " نه , زیرا که این روزها غالبا  مرا به جای تو می گیرند ,

و به نام تو می خوانند وبا من چنان رفتار می کنند که انگار من توام .

این مرا خوش نمی آید " .

خدای خوب گفت  : " ولی مرا هم به جای تو گرفته اند و به نام تو خوانده اند. "

خدای بد به راه افتاد و رفت , دشنام گویان به بلاهت انسان .

نوشته شده در جمعه 5 خرداد1385ساعت 21:18 توسط نوید |

 

سراغت را از شقایق هاي وحشی گرفتم گفتند:

ما خواب بودیم کسی را نديده ايم

به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام تو آن را نديده اي؟ کلامش بارش سکوت بود

حال من مانده ام با کوله باري از یادها و تنهايي ها وغروبي دیگر که انعکاسی از نگاه توست

برگرد اي غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم ......

جاودانه  دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 22:2 توسط پرند |

عشق باعث توانایی روح و طراوت جسم می شود , عشق همچون آتش , اگر نباشد خانه سرد و تاریک خواهد بود و اگر بی جا و افسار گسیخته باشد خانمان سوز است .

با عشق اگر حیله کنی یقینا از تو گریزان خواهد شد , معشوقی را که چشم بپسندد شاید مقبول دل نیفتد اما آنکه

را دل بپسندد مطمئنا نور چشم خواهد بود . وحشت سرای زندگی را با عشق راحت تر می توان پذیرفت .

اگر سعی کنیم از بیماری عشق رهایی یابیم یقینا بیماری مخوف بیزاری در کمین نشسته است .

زندگی همانند گلی است و عشق شهد شیرین آن , عشق چراغ روشنایی بخش زندگیست .

عشق مزه زندگیست , عشق بلا و مصیبتی است که همه خواستار آن هستند , عشق آغاز اضطراب

و نگرانی هاست .

همیشه اولین عشق همراه جهالت  و مقدار زیادی  کنجکاوی ست .

نیرومند ترین عاطفه ی انسانی عشق است بطوری که در یک زمان روح , جسم و اندیشه انسان را تحت

سیطره  و فرمان خود قرار می دهد .

 در زندگی انسان چیزی به زیبایی دوست داشتن نمی رسد .

 وقتی عشق مطرح می شود عقل دست و پای خود را جم می کند . زندگی خواب است و عشق رویای آن .   

آنکه محبت را در حصار قرار می دهد و برای آن محدودیت قائل است هرگز معنای محبت را نفهمیده است .

همانا محبت مایه خوشبختی انسان است .

عشق پیوندیست که حتی مرگ هم قادر به جدایی آن نیست چه برسد به دوری .

عشق خود یک عذاب بزرگ است اما محروم بودن از آن مرگ است .

عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد . آنکه عشق می کارد اشک درو می کند ......

نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 20:42 توسط نوید |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

germinal

نوید

germinal

http://germinal.blogfa.com

پرنسس

پرنسس

پرنسس

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد .

از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام.

من بی رمق ترین نفس این حوالیم .

از بودن مکرر بر دار خسته ام .

من با عبور ثانیه ها خورد می شوم .

از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام .
نخواستی که مال هم باشیم

پرنسس

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog