تبسم کن ای گل سرسبز رویایی ! به سراغ من بیا
وقتی از اشک شاخه گلی طراوت جاری شد ، آن وقت بود که به خودم گفتم همیشه هم زیبایی با خنده و شادی تداعی نمی شه
اون موقع بود که فهمیدم چقدر تنهام و چقدر بی کسم
وقتی که زمین با قطره ی کوچکی زیبا می شه چطور ما با یه تبسم کوچیک نمی تونیم زندگیمونو زیبا کنیم؟
خسته شدم! چقدر تکاپو؟ چقدر تلاش؟ چقدر تبسم یک طرفه؟
به خدا خسته شدم .....! من نمی تونم اینقدر قوی باشم!
نمی دونم ، ولی شاید احساس حقارت می کنم
احساسی که هیچ وقت زمین از چکیدن قطره ای به روی خود ندارد
تبسم کن ! مانند من ، مانند هر عاشق دیگری که چون من این
احساس تلخ شکسته شدن را چشیده است!!!!!!!!
نوشته شده در جمعه 13 مرداد1385ساعت 19:24 توسط پرند
|


