زمستان رفت...تو را ديدم و عشق آغاز شد
نمي دانم چرا زيبا نبودي؟
نمي دانم چرا رويا نبودي؟
چرا قلبم برايت سخت دلتنگ بود!
هوا ابريست...اما :
ابري از آن عسق ديرين پا نمي بارد
هوا سرد است...ولي آن نور آفتاب هم نمي آيد!
دلم تنگ است ...اما
هيچ گلي از اين زمين خاك نمي رويد!
بهار آمد...ولي...اما ...هنوزم تو...
برايم عشق بي همتايي بودي!
دلم تنگ است برايت عشق زيبايم......
كجايي؟
هنوزم تا سحر چشم انتظارم.....
هنوزم همچو طوفان بهاري
دلم با آن تلاطم چشم به راه است
بهار آمد...ولي...اما...هنوزم تو...نمي آيي!!!
نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 23:44 توسط پرند
|


