سلام اي قاصدك زيبا......كجا مي روي ؟ صبر كن!
دلم برايت تنگ شده!
مي خواهم با تو حرف بزنم ......
من بجز تو كسي را نمي شناسم.....تو تمام زندگي من هستي.....
زندگي سخت گذر است
تنهايي بدترين درده و منم تنهايم
بيا برويم به باغ....گلها همه پژمرده شدند....
چرا دور مي شوي؟ صبر كن!!!
راستي،آيا از آن دورها و نزديك ها خبري داري تو؟
چه خبر از ده و از عاشق و از شهر بزرگ؟؟؟
خبرت چيست؟چرا مي گذري؟
گذرت سخت تر از ترك ديار....
اي قاصدك! مرا تنها نگذار !!!!
چرا اين روزها، همه از زندگي مي نالند ؟هان...
هيچ كس با كسي آشنا نيست چرا؟
چرا آن زندگي پاك قديم همچو طوفان به هم آشفته؟
چرا آن عاشق تنهاي غريب دل زيباي تو را ربوده
چرا آخر، چرا اي كوه بلند! آخر عشق به جدايي افته!
********
زندگي سخت گذر شد قاصدك! خبرت را بگو .....
زود بگو..... آشفته ام
"دل من تنگ شده...."
قاصدك ! دوست عزيز خوبم....
زندگي عاشق عشق و ثمره
زندگي عاشق ترس و خطره....
آخر اي واي.... چرا گوشت رفت؟ چرا چشمت رفت؟
حرفهايم همه مانده....صبر كن
برگرد تا بگويم از غم تنهاييم... اي قاصدك!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 15:7 توسط پرند
|



