تبليغاتX
پرنسس

 

هیچ وقت فکر کردید که چرا نفس می کشید , چرا راه می روید ,

چرا می خواهید دوست داشته باشید

یا چرا می خواهید دوستتان داشته باشند  اصلا چرا زنده هستید ؟

شاید ما انسان ها آزمند تر از آن هستیم که فکر می کنیم ....

ولی خودمان را موجود برتر می دانیم .

نمی دانم ... !

خداوند در ستمگری بی پایانش موجودات را به دو دسته تقسیم می کند :

خوشبخت و بدبخت , که از

اولی ها پشتیبانی می کند و بر شکنجه و آزار دسته ی دوم به دست خودشان می افزاید .

می خواهم از همه چیز و همه کار کناره بگیرم . می خواهم نا امید بشوم و بمیرم .

نمی دانم انسانها منتر چه هستند , من سخت خشن و بیزارم از این

دنیای پوچ و زندگی بی ارزش .

من همیشه زندگی را به مسخره گرفتم , دنیا , مردم ,

همه اش را به چشم یک بازیچه , یک ننگ  و

یک چیز پوچ و بی معنی نگاه کرده ام .

من زنده ام بدون میل , بدون اراده , یک نیروی فوق العاده مرا نگه داشته است , که خودم هم

نمی دانم چیست . هر چه فکر می کنم ادامه دادن به این زندگی بیهوده است .

می دانید در زندگی چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند , نمی شود آنها را بیان کرد

آدم را مسخره می کنند , زبان آدمیزاد هم مثل خودش ناقص و ناتوان است .

از هستی خودم در شگفتم .... ! چقدر تلخ و سنگین است هنگامی که آدمی ,

خودش را حس می کند .

دیگر نه آرزویی دارم  و نه  کینه ایی , آنچه در من , انسانی بود , مرد .

دیگر نمی توانم با زندگی گلاویز شوم . حالا دیگر نه زندگی می کنم و نه آزادم .

بلکه  اسیرم  , اسیرم  , اسیرم  ........... !

نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت 15:11 توسط نوید |

 

 

آزاد را به سیاه چال افکنده اند با دست بند خرافات ,

مبادا خطوط نیزه وار قامتش طلسم خواب خلایق را هزار بار پیش از این شکسته باشد .

آن گونه که سنگ ریزه ها واقعیت آبی آب را به سخره میگیرند .

گوئیم دست نوشته های قبیله ی ما را حریق ندانستن بلعیده باشد ,

 با سرود پیش مرگان پای گاهواره چه خواهند کرد .....

هر چنگیزی را پائیزی ست .............

از تصویر ما نیز می هراسند............

بادبان ها را به عشق بازوان بسپار میلاد وطن آنجاست  .  

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 21:45 توسط نوید |

 

در این جا چهار زندان است در هر زندان چندین مرد در زنجیر .......

از این زنجیریان یک تن زنش را در شب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است .

از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان نان فرزندان خود را , بر سر برزن به خون نان فروش سخته , دندان گردی آغشته است .

از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز , بر راه ربا خواری نشسته اند .

کسانی در سکوت کوچه از دیواری کوتاه به روی بام جسته اند .

کسانی نیمه شب , در گور های تازه دندان های طلای مردگان را می شکستند .

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشتم ,

من اما راه بر مرد ربا خواری نبستم ,

من اما نیمه های شب  ز بامی بر سر بامی نجستم .

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت از مرگ از جگر

بر می کشد فریاد .......

من اما در دل کوهسار رویاهای خویش جز انعکاس سرده , صبوره , این  علفهای بیابانی

که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند . با چیزی ندارم جوش ........

مرا گر خود نبود این رنج شاید بامدادی همچون یادی بود و لغزان می گذشتم ,

از تراز خاک پست ...........

 جرم این است , جرم این است .   

نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 7:0 توسط نوید |

 

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم , نمی خواستم نام نادر را بدانم , نام شاهان را

محمد خواجه و تیمور لنگ , نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت چشندگان را

می خواستم نام تو را بدانم و تنها نامی که می خواستم ,

ندانستم ..........

 

 

 

                                                                             

نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 4:21 توسط نوید |

خبر داری ای شیخ دانا که من خدا ناشناسم , خدا ناشناس


نه پنهان , نه سر بسته گویم سخن


نه از چوب تکفیر دارم هراس


زدم چون قدم از عدم در وجود


خدایت برم اعتباری نداشت .


خدای تو ننگین و آلوده بود .


پرستیدنش افتخاری نداشت ,


خدائی که جز در زبان عرب به دیگر زبانی نفهمد کلام


خدائیکه در کام دریای نیل برد لشکر بیکران فرو .....


خدائیکه با شهپر جبرئیل کند شهری آباد را زیر و رو ,


خدائیکه بهر خشنودی یک مگس , ز دوزخ رهاند تنی پر گناه


خدائیکه بهر دو رکعت نماز , گه آید به رحم و گه آید به خشم .


خبر داری ای شیخ دانا که من خدا ناشناسم ,


اگر این خداست ......

نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 11:38 توسط نوید |

 

معلم پای تخته داد می زد . صورتش از خشم گل گون بود .

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان ...

ولی آخر کلاسی ها .... لواشک بین خود تقسیم می کردند

و آن یکی در گوشه ی دیگر جوانان را ورق می زد .

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک , غمگین بود

تساوی را چنین نوشت : یک با یک برابر است .

از میان شاگردان یکی برخاست  همیشه باید یک نفر به پا خیزد .

به آرامی سخن سر داد .... تساوی اشتباه فاحش و محض است ,

نگاه بچه ها ناگاه به یک سو خیره شد . و معلم مات بر جا ماند .

و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود .

آیا باز هم یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت  .......

معلم فریاد زد آری برابر بود

و او با پوز خند ی گفت : اگر یک فرد انسان واحد یک بود !

آنکه زر و زور به دامن داشت بالا بود ,

و آنکه قلبی پاک و دستی تهی  از زر داشت پائین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ,

این تساوی زیر و رو می شد.

حالا می پرسم : اگر یک با یک برابر بود

نانه مال مفت خوران از کجا آماده می شد

یا چه کسی دیوار چین ها را بنا می کرد

اگر یک با یک برابر بود   .

پس که پشتش به زیر بار فقر خم می شد ,

یا که زیر ضربت شلاق له می شد  .........

معلم ناله آسا گفت : در جزوه ی خود بنویسید که .....

یک با یک برابر نیست .

نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 0:1 توسط نوید |

 

 

خدای خوب و خدای بد بر بالای کوه با هم روبرو شدند .

خدای خوب گفت  :" روزت بخیر , برادر " 

خدای بد پاسخی نداد .

خدای خوب گفت : " امروز سر دماغ نیستی "

خدای بد گفت  : " نه , زیرا که این روزها غالبا  مرا به جای تو می گیرند ,

و به نام تو می خوانند وبا من چنان رفتار می کنند که انگار من توام .

این مرا خوش نمی آید " .

خدای خوب گفت  : " ولی مرا هم به جای تو گرفته اند و به نام تو خوانده اند. "

خدای بد به راه افتاد و رفت , دشنام گویان به بلاهت انسان .

نوشته شده در جمعه 5 خرداد1385ساعت 21:18 توسط نوید |

عشق باعث توانایی روح و طراوت جسم می شود , عشق همچون آتش , اگر نباشد خانه سرد و تاریک خواهد بود و اگر بی جا و افسار گسیخته باشد خانمان سوز است .

با عشق اگر حیله کنی یقینا از تو گریزان خواهد شد , معشوقی را که چشم بپسندد شاید مقبول دل نیفتد اما آنکه

را دل بپسندد مطمئنا نور چشم خواهد بود . وحشت سرای زندگی را با عشق راحت تر می توان پذیرفت .

اگر سعی کنیم از بیماری عشق رهایی یابیم یقینا بیماری مخوف بیزاری در کمین نشسته است .

زندگی همانند گلی است و عشق شهد شیرین آن , عشق چراغ روشنایی بخش زندگیست .

عشق مزه زندگیست , عشق بلا و مصیبتی است که همه خواستار آن هستند , عشق آغاز اضطراب

و نگرانی هاست .

همیشه اولین عشق همراه جهالت  و مقدار زیادی  کنجکاوی ست .

نیرومند ترین عاطفه ی انسانی عشق است بطوری که در یک زمان روح , جسم و اندیشه انسان را تحت

سیطره  و فرمان خود قرار می دهد .

 در زندگی انسان چیزی به زیبایی دوست داشتن نمی رسد .

 وقتی عشق مطرح می شود عقل دست و پای خود را جم می کند . زندگی خواب است و عشق رویای آن .   

آنکه محبت را در حصار قرار می دهد و برای آن محدودیت قائل است هرگز معنای محبت را نفهمیده است .

همانا محبت مایه خوشبختی انسان است .

عشق پیوندیست که حتی مرگ هم قادر به جدایی آن نیست چه برسد به دوری .

عشق خود یک عذاب بزرگ است اما محروم بودن از آن مرگ است .

عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد . آنکه عشق می کارد اشک درو می کند ......

نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 20:42 توسط نوید |

خداوندا – خداوندا تو در قران جاویدت هزاران وعده دادی ....

تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند  ,

ولی من دیده ام که نامردان با خون رگ مردان عالم , کاخ می سازند .

اگر مردانگی این باشد , به نامردی نامردان قسم , که هرگز دستم به قرآنت نیاویزم .

 

 

نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 14:29 توسط نوید |
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد .
وسعت حيرانيم را حس نکرد .
در ميان خنده هاي تلخ من ديده ي بارانيم را حس نکرد .
در هجوم لحظه هاي بي کسي غربت پنهانیم را حس نکرد . 
آن که با آغاز من مأنوس بود لحظه ي پايانيم را حس نکرد . 

 

نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 8:30 توسط نوید |
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. 
ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک
ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرديک..... دو.....سه 
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی شد 
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت 
طمع داخل يک سيب سرخ قرار گرفت
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق 
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود
تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است
ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام .....
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود . 
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود
ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت 
:عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد 
صدای ناله ای بلند شد 
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون
 می ريخت . 
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود 
ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت : 
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ،
 فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش ...  
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم  
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند 
نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 0:7 توسط نوید |
دستانم بوی گل می داد.
به جرم چیدن گل مرا گرفتند.
اما هیچکس فکر نکرد.
که شاید گلی کاشته باشم.

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 3:37 توسط نوید |

ندانم

مست , منم یا تو

هست , منم یا تو

خود پرست , منم یا تو

هسته هست , منم یا تو

نیسته هست ,  منم یا تو

هسته نیست , منم یا تو

می به دست , منم یا تو

می پرست , منم یا تو

دست به دست , منم یا تو

...........................

من مست , منی مست

دست مست , قلم مست

بنان مست , بیان مست

چشم مست , زبان مست , دهان مست

............................

من مست , ساقی مست

پیاله مست , صراحی مست

اشارت مست , عبارت مست

مست مست , مستی مست

دل مست , جان مست

هر چه در جهان , مست !

..........................

ای لیل من  و ای نهار من روشن از تو شب زلف تو

ای شب , مجلس من گلشن از روی پر لطف تو

ای جانم , مجنون کوی تو

ای دلم , مست و مدهوش از موی مشکبوی تو

ای گلشن دلم بیاد تو روشن ..................

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 23:8 توسط نوید |

اگر هر کسی روزانه دقایقی را در اندیشه باشد که چگونه زندگی خود را اصلاح کند یقینا زندگیه روز بعدش بهتر و مفید تر از روز قبلش خواهد بود .

مردن در برابر زندگیه , غیر مفید و بیهوده زیباترین چیز است .

زندگی عبارتست از کاوش و جستجوی  همیشگی .

انسان برای زنده ماندن و نمردن , حاضر است برای مدتی طولانی سخت ترین کارها را انجام دهد .

زندگی  همواره بر وقف مراد نیست و تنها با صبر و تحمل است که می توان بر ناملایمات آن غلبه کرد.

اعتماد به جهان آخرت و زندگی جاودان ترس از مرگ را از بین می برد .

همواره کسانی از زندگی شکایت کرده اند که آرزوها و خواسته های غیر ممکن و دست نیافتنی در سر پرورانده اند.

در زندگی مهربانی , ثروت است و خود خواهی  و تکبر , فقر و بینوایی .

برای زندگی فکر و اندیشه کنید ولی غصه و غبطه مخور ید .

خوشبختی آینده در گرو استفاده مفید از حال است .

زندگی همچون خوابی است که عشق رویای شیرین آن می باشد .

کوتاه زندگی کن اما زیبا و با معنا .

تلاش کن که زندگیت همیشه همراه با میانه روی و نگه داشتن حد تعادل در همه زمینه باشد .

ما به تنهایی وارد جهان می شویم و به تنهایی  آن را ترک می کنیم .

حتی در بهشت برین هم تنهایی حسنی ندارد .

صلح و آرامش نتیجه پیروزی در جنگ است .

زندگی را آسان بگیر تا آسایش خاطر بگیری .

تنوع در زندگی میل به تداوم آن است .

عشق به کار , زن  و آرزو , بهترین روش برای تحمل سختی هاست .

همیشه بزرگترین انسانها تنها ترین آنهاست  چرا که همین تنهایی قدرت خلق و ایجاد آثار جاویدان را در آنها بو جود می آورد . 

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 20:9 توسط نوید |

همچون برگهایی که از درخت جدا می شوند احساس می کنم که

 عشق تو نسبت به من می میرد

آه خدای من .....

وقتی لبخندت را به یاد می آورم –دیوانه وار می گریم

صدای خنده هایت را می شنوم بار ها و بار ها

پرنسس شب دوباره قلبم را تسخیر کن

به سوی من بیا – عشق تو من را به هر سو می برد

تو درست مثل یک فرشته ای , خانه ام در آسمان توست و تو ستاره ی منی

عشق تو همانند تازیانه ای بر ساحل قلبم است , با من بمان ....

 

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 14:1 توسط نوید |

 

 

ای دوست من , من آن نیستم که می نمایم نمود پیراهنی است که به تن دارم -  پیرهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو , و تو را از فراموشی من در امان می دارد.

آن " من " ی که در من است , ای دوست , در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند , ناشناس  و نیافتنی .

من نمی خواهم هر چه میگویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری – زیرا سخنان من چیزی جز صدای

اندیشه های تو . کار های من چیزی جز عمل آرزو های تو نیستند .

هنگامی که تو می گویی باد به مشرق می ورزد من میگویم آری به مشرق می ورزد , زیرا نمی خواهم

تو بدانی اندیشه ی من در بند باد نیست بلکه در بند دریاست .

تو نمی توانی اندیشه های مرا دریابی و من نمی خواهم که تو دریابی می خواهم در دریا تنها باشم.

دوست من وقتی که نزد تو روز است نزد من شب است ; با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر

فراز تپه ها سخن می گویم , و از سایه ی بنفشی که دزدانه از دره می گذرد  : زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان بر ستارگان نمی بینی – و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی , می خواهم با شب تنها باشم .

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا خوانده می شوی من به دوزخ خود فرو می روم – حتی در آن هنگام تو از

آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی " همراه من , رفیق من " و من در پاسخ تو را آواز می دهم

" رفیق من , همراه من " – زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی . شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را  می آزارد . و من دوزخم را بیش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی .

می خواهم در دوزخ تنها باشم .

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر ورزی , و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است . ولی در دل خودم به مهر تو می خندم . گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی ,

می خواهم تنها بخندم.

دوست من , تو خوب و هشیار و دانا هستی ;  یا نه تو عین کمالی – و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم . گر چه من دیوانه ام , می خواهم تنها دیوانه باشم .  

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 10:3 توسط نوید |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

germinal

نوید

germinal

http://germinal.blogfa.com

پرنسس

پرنسس

پرنسس

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد .

از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام.

من بی رمق ترین نفس این حوالیم .

از بودن مکرر بر دار خسته ام .

من با عبور ثانیه ها خورد می شوم .

از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام .
نخواستی که مال هم باشیم

پرنسس

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog