
هیچ وقت فکر کردید که چرا نفس می کشید , چرا راه می روید ,
چرا می خواهید دوست داشته باشید
یا چرا می خواهید دوستتان داشته باشند اصلا چرا زنده هستید ؟
شاید ما انسان ها آزمند تر از آن هستیم که فکر می کنیم ....
ولی خودمان را موجود برتر می دانیم .
نمی دانم ... !
خداوند در ستمگری بی پایانش موجودات را به دو دسته تقسیم می کند :
خوشبخت و بدبخت , که از
اولی ها پشتیبانی می کند و بر شکنجه و آزار دسته ی دوم به دست خودشان می افزاید .
می خواهم از همه چیز و همه کار کناره بگیرم . می خواهم نا امید بشوم و بمیرم .
نمی دانم انسانها منتر چه هستند , من سخت خشن و بیزارم از این
دنیای پوچ و زندگی بی ارزش .
من همیشه زندگی را به مسخره گرفتم , دنیا , مردم ,
همه اش را به چشم یک بازیچه , یک ننگ و
یک چیز پوچ و بی معنی نگاه کرده ام .
من زنده ام بدون میل , بدون اراده , یک نیروی فوق العاده مرا نگه داشته است , که خودم هم
نمی دانم چیست . هر چه فکر می کنم ادامه دادن به این زندگی بیهوده است .
می دانید در زندگی چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند , نمی شود آنها را بیان کرد
آدم را مسخره می کنند , زبان آدمیزاد هم مثل خودش ناقص و ناتوان است .
از هستی خودم در شگفتم .... ! چقدر تلخ و سنگین است هنگامی که آدمی ,
خودش را حس می کند .
دیگر نه آرزویی دارم و نه کینه ایی , آنچه در من , انسانی بود , مرد .
دیگر نمی توانم با زندگی گلاویز شوم . حالا دیگر نه زندگی می کنم و نه آزادم .
بلکه اسیرم , اسیرم , اسیرم ........... !
نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت 15:11 توسط نوید
|










