من از تنهایی و غربت سخت دلگیر و بیزارم...
نمی خواهم سکوتت را به مفهوم نگاهم مبتلا سازم
نمی خواهم نگاهم...صورتم با تو...
دلم را آشکار سازد...
امیدم...آرزوهایم...همه لبریز زنفرت شد!
نمی دانم چرا با من چنین کردی؟
نمی دانم چرا دلگیر و تنهایم؟
تو ای آیینه ی پاکی!!!
تو که همزاد مهتابی...تو که همچون گل نابی...
چرا با من چنین کردی؟
چرا تنهای تنهایم؟؟؟
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 0:2 توسط پرند
|


